حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

فیتیله جمعه تعطیله

 دخمل مامانی چند وقت بود که خیلی دلمون گرفته بود و از دست مریضیای شما خسته شده بودیم خواستیم یه روز بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه. روز جمعه دوازده مهر بعد از نماز ظهر رفتیم بیرون  اول از همه چون خیلی گشنمون بود رفتیم رستوران فدک تا دلی از عزا در بیاریم. با بابایی نصف نصف حساب کردیم. بعد از ناهار شما اشاره میکردی به رنگین کمان. بردیمت اونجا خیلی خوشت اومده بود فقط هم میخواستی سوار ماشین بشی و پیاده هم نمیشدی. آخرش من و بابایی خسته شدیم و با گریه از شهربازی آوردیمت بیرون. بعد هم رفتیم مسجد جمکران. خیلی شیطونی میکردی. یه عالمه تسبیح برداشته بودی و بازی میکردی. وقتی اومدیم خونه ساعت پنج بعدازظه...
10 مهر 1392

سالگرد ازدواج

  عزیزتر از جانم من در چشم تو کتاب زندگی را می خوانم و هر بار که مژه های تو به هم می خورد یک صفحه از این زندگی را برای من ورق می زند سالگرد یکی شدنمان مبارک     همسر مهربانم عاشقانه می پرستمت.   دختر ملوس و نازم من و بابایی اول مهر سال هشتاد و هشت با هم ازدواج کردیم   و حاصل ازدواجمون همچون دختر قشنگی و نازی مثل خودت شد.. امسال چهارمین سالگرد ازدواجمونه و به علت مریض من و بیشتر شما دوشب عقب انداختیم.     عزیزم آهنگ صدایت زیباترین آهنگ زندگیم نفس هایت تنها بهانه ی نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم هست ...
10 مهر 1392

بازم مریض شدی

  عشق و علاقه و احساس قشنگترین چیزیه که خدا آفریده. حس غیر قابل توصیفی هست وقتی دخترت با اون دستای کوچیک و نازش بغلت میکنه و با اون لبهای کوچولوش یه بوست میکنه تمام وجودت سرشار از عشق میشه.   نفسم شنبه سی ام شهریور از صبح هر ده دقیقه یه بار استفراغ میکردی هیچی نمیتونستی بخوری و خیلی گریه میکردی. من طاقت گریه هاتو و اذیت شدنتو نداشتم زود به بابایی زنگ زدم و بابا اومد خونه. از بعدازظهر اسهال هم گرفتی و کم کم داشتی تب میکردی و اصلا هیچی نمیتونستی بخوری و خیلی تشنت میشد. قربون اون زبون شیرینت بشم وقتی آب میخواستی میگفتی با... به آب میگی با.... یکشنبه صبح با بابایی بردیمت دکتر دانشمند. تو همین یک...
9 مهر 1392

خرید النگو

عشق مامان و بابا   روز شنبه بیست و سوم شهریور با بابایی رفتیم پاساژ ملت تا برای دختر گلمون النگو بخریم. از پارسال که تولد برات گرفتم بعضی ها بهت پول کادو دادن و من از همون روز به فکر بودم و پولاتو برات نگه داشتم و هر موقع یه پولی دستم میومد میذاشتم روی پولای شما. با کل عیدی های نوروز خودم و خودت و پولی که باباجون به مناسبت روز دختر به من داده بود پول شما شده بود ششصد و پنجاه تومن. تو پاساژ با بابایی مونده بودیم چی بخریم چون پولمون کم بود و منم اصرار داشتم یه النگو محکم بگیریم که زود خراب نشده. خلاصه یه النگو انتخاب کردیم یک میلیون و چهل قیمتش بود. بابایی هم نمیتونست پول روی پولت بزاره. مجبور...
25 شهريور 1392

روز دختر

جییییییگر طلا   اول از اومدنمون به قم بگم بعدش برم سر اصل مطلب. روز جمعه هشتم شهریور خونه نناجی رو تخلیه کردیم. دم ظهر خاله طاهره اومد گفت  ما به خاطر شما ناهار میاییم اینجا میخوریم. ما هم شدیم مهمون اونا. البته دایی اینا هم اومدن. ناهار جوجه خوردیم و بعداز ظهر رفتیم خونه مامان جون کارامون که تموم شد حرکت کردیم به سمت قم. یک ساعتی راه نرفته بودیم که ماشین شروع کرد به سروصدا کردن و دنده از کار افتاد خلاصه بگم که گیربکس ماشین سوخت و زنگ زدیم باباجون از اردکان اومد ماشینمون رو بکسل کرد و برگشتیم اردکان..   یه هفته معطل این تعمیرکار و اون تعمیرکار بودیم و آخرش هم چون بابایی بخاطر شروع شدن کلاساش...
20 شهريور 1392

تولد باباجون

  همسر مهربانم تولدت مبارک انشاالله صد و بیست ساله بشی.     انشاالله همیشه سایت بالای سر ما باشد.       دختر قشنگم     بابایی بیست و شش ساله شد. روز سه شنبه بیست و نه مرداد خونه عمو سیدابوالفضل تو اردکان دعوت بودیم و چون شب تولد بابایی بود من یواشکی کیک خریدم و بردم خونشون.. بعد از شام خیلی بابایی غافلگیر شد از دیدن کیک. من که از قبل براش یه ادکلن خریده بودم انشاالله که خوشش اومده باشه. و مادرجون هم پنجاه تومن بهش داد. دستشون درد نکنه. فرداشب هم خونه مامان جون دوباره تولد گرفتیم. و مامان جون و بابا جون نفری پنجاه تومن به بابایی کا...
6 شهريور 1392

واکسن هجده ماهگی

عزیز دلم   شنبه پنجم مرداد با بابایی رفتیم مرکز بهداشت شماره 3 اردکان واکسن 18 ماهگید رو بزنیم. من خیلی ترسیده بودم. اول بردمت قد و وزنت رو گرفت  بعد رفتیم یه اتاق دیگه که واکسنت رو بزنم. من که دیگه نتونستم طاقت بیارم از اتاق اومدم بیرون و بابایی اومد بگیرتت. عزیز خوشکلم صدای گریتو میشنیدم  و خودم همراه تو گریه میکردم و برات صلوات میخوندم. آخه همه با حرفاشون منو از این واکسن خیلی ترسونده بودن. بعد از چند دقیقه رفتم تو اتاق بغل بابایی داشتی گریه میکردی زود بغلت کردم و آوردمت بیرون تا آروم بشی. صورتت خیس شده بود.. قربون اون اشکات برم. یه واکسن به پات و یه واکسن هم به دستت زده بود با قطره که به...
20 مرداد 1392